..... ولی تا می توانید دروغ بگوئید . دیگری را بی ارزش ببینید . به همه ریشخند و نیشخند بزنید ولی بهشان نگوئید که این کاری بس پسندیده است .
به زیارت درختان و سبزی بروید ولی آنها را نخورید . در کنار یار خویش باشید و خود را در دریا ببینید . هر که پرسید ، تری (خیسی) وجودتان را به شاهد بگیرید .
.........ناله ها را نشنوید ولی اگر به گوشتان خورد سرکوبشان نکنید . رفع سوء کنید .....
.....
دیگران کور نیستند می بینند ولی آنها را کور و احمق ببینید تا اعتراضی نشنوید .
....
....
........حتی می توانید آنها را راهی دیار " گُم " کنید .
چه بسیار وجوهایی که در آنجا له شد .
چه بسیار دلهایی که آنجا خون شد .
چه عجیب سرزمینی است این تبعیدگاه دلسرد و چه ماندگار صدایی است این ندای بی رحم راهسپاری...
......عده ای از حماقت می پندارند که آن آبادی یک اتوبان چهار بانده است ، نمی دانند که آنجا بن بست زمان است که هیچ خار و علفی هم آنجا نمی روید . آنجا بُعدی ماورای این ابعاد محسوس است . نور در آنجا هیچ جایی ندارد .
....
در میان همگان ، پرده ی ناپیدایی است . با این همه تفاسیر ، یک خوبی ِ خوبی دارد . اداره پست قوی یی دارد. می توان به هر جای عدم که مایل باشی ، به هر نا آشنایی از سرزمین بیگانگان نامه بفرستی و پیغامهایت را با یک قطره امید می خرند. آخر می دانید ، آنجا هیچ خبری از پول و مبادله کالا با کالا نیست . تمامی دارایی ات همان قطراتی است که به عنوان مزد دریافت می کنی . البته این قطرات را کسی نمی پردازد چون ماهیتاً آنجا تنهایی . میان همگان پرده ناپیدایی کشیده اند .
......
......
............... این قطرات همان هایی است که موقع نوشتن از چشمانت می چکد ........
دوستان عزیز خواننده :
این تکه متن با بقیه پاره ها متفاوته چون این تنها متنی که نسخه اصلی اون در دست کسی و این تکه اشاره ای به اونه برای سوالی که در ذهنش نسبت به این متن اومده .
امیدوارم دستش اومده باشه که چه جوری باید این پازل ( تکه های متن ) را کنار هم بچینه .
دزدی اصلاً کار خوبی نیست. متن سنگین و حجیمی را دزدیده . امیدوارم همین اشاره براش کافی باشه و بیشتر از این منو یاد کار کثیف دزدی اش نندازه .

گویی سر راه از میدان جنگ رد شده بود و همچو کرکس مرده خوار ، کلی شمشیر و نیزه و کمان به غنیمت آورده بود .
رفتارش جنگ نبود ولی دست پُر بود ....
....
....
مرا به گوشه ای کشید . من آرام بودم ....
به نیزه اش صلیب ام کرد ، با شمشیرش زخمهایم را باز کرد و من همچنان آرام بودم و آرام آرام با تیرهای کمانش مرا به غصه هایم دوخت ....
....
من خنده سر می دادم و از گوشه لبهایم و از پسِ خنده هایم تاریکی و نخوت می ریخت .
او نمی دانست که مُرده خونی برای ریختن ندارد .
...
دیرش شده بود. رفت ...
....
یکی مرا از بالای صلیب نجات بدهد....

ماجراها داشتیم
ما ز یاران چَشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کِی بَر دهد ؟
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آئین درویشی نبود
وَرنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چَشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گُلبُنِ حُسنَت ، نه خود شد دلفروز
ما دمِ همّت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانبِ حُرمت فرو نگذاشتیم
گفت : خود دادی به ما دل حافظا
ما مُحَصِل بر کسی نگماشتیم
حافظ
_______
گلبن حسنت: درخت زیبای تو
محصل : نوکر
صد هزاران گل
یاری اندر کس نمی بینیم ، یاران را چه شد ؟
دوستی کِی آخِر آمد ، دوستداران را چه شد ؟
آب حیوان تیره گون شد ، خِضر ِ فرّخ پِی کجاست ؟
گل بگَشت از رنگ ِ خود ، باد بهاران را چه شد ؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ، یاران را چه شد ؟
شهر ِ یاران بود و خاکِ مهربانان ، این دیار
مهربانی کِی سر آمد ، شهر یاران را چه شد ؟
لعلی از کانِ مروت بر نیامد ، سالهاست
تابش ِ خورشید و سعی باد و باران را چه شد ؟
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید ، سواران را چه شد ؟
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد ، هَزاران را چه شد ؟
زهره ، سازی خوش نمی سازد ، مگر عودش بسوخت ؟
کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد ؟
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور ِ روزگاران را چه شد ؟
حافظ
_________________
آب حیوان : آب زندگی
خضر فرخ پی : حضرت خضر مبارک قدم
عندلیب و هَزار : بلبل
عود : نوعی ساز

درست در روزی که به دنیا آمده بود یعنی در همان تاریخ ، در همان روز و همان ماه و شاید هم در همان ساعت ، روح سنگین و عظیمش جان سپرد . نابود شدن پیکره کثیفش به دست خودم بود . فقط 365 روز از به دنیا آمدنش گذشته بود . فقط 366 روز .......... هنگامی که تمامی دنیا را در آغوش ِ روحش گرفته بودم ، در حالی که تمامی خواستنی ها را در برابر و زیر خط نگاهم نظاره می کردم ، در حالی که تمامی شهوتم را با لذتی عمیق و جاودانه معامله می کردم ، در حالی که از رنگ چشمانش ، دنیایم رنگ می شد ، در حالی که از طراوت و عطر نفسش ، گلهای پژمرده باغ عمرم زندگی می گرفت ، در حالی که گرمای تنش یخهای زمستان مرا آب می کرد ، در حالی که از هر ..... فارغ شده بودم و در حالی که..........
مرا گاز گرفت . از درد ، فریادی برآوردم و تمامی پرندگان روی درختان از جای خود پریدند و موجودات اهلی باغ من به ناگاه شوریدند . چشمان سرم را باز کردم تا علت دردم را ببینم . فکر کردم شاید سگی حسود و با وفا از دیدن رقیبش مرا گاز گرفته باشد ........چشمانم را باز کردم . نیم نگاهی به جای زخم انداختم و دیدم خونی نمی چکد....... . درجا سگِ بیچاره را بخشیدم و نگاهی از سر عطوفت به اهالی باغ انداختم . پرندگان نبودند...!!! و آسمان را ابر گرفت . یخها خاکستری شدند و علفها سیاه ، گلهای پژمرده همدیگر را در آغوش کشیده بودند و صدای زززووزززه ه ی گرگهای روح خوار تمام باغ را پر کرده بود............. . من در آن لحظات فکر می کردم که فرمانده تمام سرزمین خویشم . با اعتماد به دستان حلقه شده ام نگاه کردم . دیدم در تمام این مدت ، گرگی پیر را در آغوش داشتم...... . از ناراحتی بر خود لللررررزززییددممممم. همه چیز در یک لحظه رنگ و بویی دیگر به خود گرفت . این گرگِ قصه شنگول و منگول بود که تمامی وجودِ دَرنده اش ، دروغ و زیبایی نمایی شده بود....
لعنت بر شنگول . مرگ بر منگول......
از سر آن قصه پر معناست که این گرگ ، فهمی بیشتر از آن زمان پیدا کرده و برای فریب دادن ، درهای دیگر را شناخته است........ . اکنون قالب خویش را عوض کرده و در قالبی کاملاً انسان نما رفته است و ..........
تولدم مبارک .


ادامه مطلب

خیلی برام جالب بود.
شما چه چیزی فهمیدید ؟
نظر شما چیه ؟

امروز روزی بود که صبح را صدای اعتراض و دلتنگی شروع کردم ......... ............. و تا ظهر خنده های تصنعی سر دادم . ظهر را در حالی رسیدم که تمامی ذرات وجودم فریاد می زد . فریادی که اولین اش گوش همگان را کر کرده بود که همان را هم نفهمیدند . ظهر را در حالی رسیدم که گرسنگی ام را حس کردم . ظهر را با اشتیاق به عصر رسیدم . ظهر را از ترس نبرد مضحکِ بازَندگی رسیدم . در ظهرِ من چیزی بود که خورشید از ولع آن پشت ابرها پنهان شد و نوری از بی خاصیتی کامل بر من می تاباند .......این مرز صبح و ظهر را نفهمیدم که کِی و چگونه گذراندم . خیلی دلم می خواست که بتوانم برای حتی یک دفعه هم که شده این مرز موجودِ پنهان شده در نهان را ببینم و با تمام وجودم فحش و ناسزا بارش کنم .
من روزهای بارندگی را دوست دارم . من روزهایی که از آسمان باران ، برف ، تگرگ ، می بارد را دوست دارم ولی از نَفسِ این بارش می ترسم . زیرا در روزی بسیار دور ، چنان عذابی بر سرم بارید که هنوز هم درد آن را کامل حس نکردم . هنوز هم وزن کامل این وزنه وزین و سنگین را روی سینه ام حس نکردم . همین چند گرم فشاری که آسمانِ بارنده بر دلم داد کافیست تا کودکی از تاریکی روشن شود . کودکی که فقط 6 روز پس از خارج شدنش ، مجوز ورودش به ناکجاآباد صادر می شود . به راستی او در این 6 روز مادی به کدامین کمال از وجودِ تکمیل شده ی سرمشقی رسید ؟
ظهر را هنگامی رسیدم که فریادی می زدم از درد . فریادی می زدم از زخمِ تازه و تازه باز شده ی روح . فریادی می زدم از سر دلخوشی و دل مشغولی .
فریادی می زدم از سر جوانی . فریادی می زدم که تارِ حنجره ام آنرا نمی ساخت که دست نوازنده این ساز ، که دست مرتعش کننده این سیمها ، من نبود .
فریادی می زدم از بس که دلم پُر بود . فریادی می زدم ولی می خواستم فحش بدهم . می خواستم خود را فراموش کرده و برای یک بار ، از اصول ، صدایی با عنوان ِ علت خارج نشود . می خواستم یک بار بی علت کاری که دلم می خواهد را بکنم .
می خواستم ندانم که چرا می خواهم این را !!!
می خواستم فریادم طول موجی شود که از پیکرهای این بی وجودان پست فطرت بگذرد و تمامی آنها را به تکه هایی گوشت بی حرکت و پوسیدنی تبدیل کند .
این فریاد من از سر سیری نبود . این فریاد من از سر دلخوشی مردمان نبود . این فریاد من از جایی غیر از من بود . انگشت اشاره این فریاد به سمت ...بود . انگشت این فریاد به سوی بندگان خدا بود . به سوی بردگان خدا بود . به سمت.....(مخلوقات بود ) .
از ته قلبم نامی را فریاد می زدم که از بردن نامش محروم گشته بودم . که از بردن نامش منع شده بودم . که از خواستن خودش محروم شده بودم . که اگر می خواستم ، نباید می خواستم .
این درختِ پیرِ بی سایه که تمامی من ، در کنار او ماندگار می شد که تمامی آرامش ِ بی قرار ِ من در آنجا احمق می شد ، منعی بود در بهشت ِ زمینی من !

وجودی که از هر نفسش عِطری ساطر می شود که در انتهای مشام من ، متعفن می شود . این تعفن به طبع ساکنین ِمشتاقِ روحش خوش می آید و هر آئینه به او نزدیکتر و هوس داشتنش بیشتر می شود .
این جسدِ کهنه ی متعفن که از پیکرهای تازه متولد شده و زنده ، دوست داشتنی تر و عزیز تر است ، بندی است که وجود را همچو حیوان ِ دربند و اسیر ِ آزاد نما کرده و سوهانش سائیدگی یی را در روح می آفریند که هیچ برگشت و یا حتی خوش حالتی یی در آن نیست .آری این وجود ِ اعظمِ جهان و کائنات است که ضربه وارده اش به من به قدری مهیب بود که روح انسانی و بُعد ِ وجودی روح و پیکر ساخت یافته من ، به هزاران تکه تبدیل شد و هر ذره اش فقط تبدیل به یک قطب شد که هیچ گاه نتواند به هم نزدیک شود .
ضربه او از این حیث مهلک بود که در روح نشست و زهرش به عمق جان نفوذ کرد و آسیب اش ، سرطانی در تمام وجود بود .
این وجودِ سراسر دورغ ، که فقط یک دروغ توانست تمام رازآلودگی اش را نمایان کند . به قدری به من نزدیک بود که حتی خدا هم قهرش گرفت .
تمامی دنیا که زیر پای منِ تازه جوان ِ تر و تازه بود با نزدیکی او جدا شد و کینه ای از من گرفت که هر آئینه می تواند تلافی کند . دنیایی که هر وجب اش انتظار مرا می کشید تا روزی به آتش بکشم تمام ناپاکی اش را . دنیایی که به شعله جوانی من محتاج بود و نیازش در بطن ماجرا ماند چون این آتش به سمت جهنمی رفته بود که زبانه هایش از جنس خاموشی بود و این بود که او را می سوزاند .
دروغ....گاهی اوقات دروغ که خود یک ماهیت غیر واقعی است ، از حقیقتی پرده بر می دارد که او را قدیسی ارزشمند و مفید می کند . دروغی که روح را می آزارد و برای وجود سراسر زخمی ِ رنج خواه که از درد ، جان می گیرد ، نفسی می شود برای عمر دوباره . دروغی از شمالی ترین نقطه پستی که حتی نام جلگه را هم برایش نمی توان به کار برد . فاضلابی که هنوز مشتاقش هستم ولی تعهدی که به صنف عطر سازان و عطر فروشان دارم مرا از دیدار این گندزار متعفن باز می دارد . تعهدی که اصول اعتقادی ام آنرا پدید آورد و هیچ گاه هم شکسته نخواهد شد زیرا دیگر من ماهی این مرداب بی اساس نیستم.....
آتش از این جهنم دور شد ولی خدا همچنان هم قهر است .......

حرف...!!! حرف سندی است بس محکم ! وقتی چیزی را بر زبان جاری می کنی و از آن برای انتقال مفهومی استفاده می کنی یعنی به عبارتی این سخنان و کلامها ، نماینده تو و شکلِ ساخت یافته و وجودیِ افکار توست . وقتی چیزی گفته می شود که هیچ آگاهی بر آن نیست ، و هیچ دلیل و برهان محکم و منطقی پشت آن نیست باعث می شود که مقام حرف از برادر خود ( نوشته کاغذ ) کمتر شود . چون در آن صورت تو سخنی به زبان آوردی که از تو نیست و از عمق جان و اعتقادات و افکار و اندیشه هایت برنخواسته و همین امر موجب می شود که به وعده هایت عمل نکنی و به نوعی بر قولت کار نکنی.
انوشیروان می گوید : اگر می خواهی مردم بر قول تو کار کنند ، بر قول خویش کار کن.....
و من ( خودم ) فکر می کنم این امر مهیا نمی شود مگر اینکه یا گفته هایت را از خود کنی یا خود را از گفته هایت .
به قولی : یا همان باش که می نمایی یا همان بنما که هستی .
ارزش حرف و مقامش ، جایگاهی بس بلند دارد . یکی از مقدس ترین دارایی های انسان همین کلام است و قدرت تکلم و یا به شکل کلی تر آن قابلیت انتقال مفهوم ، چیز ارزشمندی است که انسان می تواند خود را از طریق آن به واژه بکشد .
واژه عبارتی است که تمامی تفکرات انسانی و نتیجه آن ، یعنی اعتقادات بشری بدان وابسطه و آمیخته است . ذهن انسان و یا وجود انسان بدون واژه و فارغ از واژه نه تنها هیچ جوش و خروشی ندارد بلکه در عمل هیچ وجودی هم ندارد و کلام سلسله صداهایی است به نام واژه که برای انتقال مفهوم از آن استفاده می شود .
با این تفاسیر ، توجیه سخن دروغ ، بد قولی ، حرف خاله زنکی ، غیبت ، تهمت ، و سخنان بی اساس و امثالهم را نمی فهمم....
عده ای حرفهای دیگران را که خود هیچ مفهومی از آن ندارند را بلغور می کنند. عده ای حرفهای دیگران یا خوانده های خود را از کتابها که بر اساس قوانین انتقالِ معنی از واژه ها ، چیزی استنباط کرده اند را بر زبان جاری می کنند . عده ای نا آگاه از چیزهایی سخن می گویند که هیچ دلیل علمی و منطقی بر آن ندارند و نام و جایگاه آنرا دل می گویند . به این دلیل من از لفظ عده ای ناآگاه استفاده کردم چون حافظ می گوید :
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست...سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست .
عده ای هستند که فقط از دهان حرف نمی زنند بلکه اعمال ، رفتار و یا حتی نگاه آنها هم مفهوم دارد . عده ای حرفشان دو تا یک قرانی هم نمی ارزد و عده ای هم هستند که چیزی را هم ارز گفته هایشان نمی توان پیدا کرد .
عده ای راحت می گویند و عده ای مشکل ............. و عده ای دورغ.....!!!!

فرد تازه وارد ، دیگر به سردی جمعمان شده بود . گویی این کودک هفت ماهه از دستگاه بیرون آمده بود و اینک در آغوش مادِه پرستاری که هیچ شباهتی با مادر نداشت قرار گرفته بود . ایستگاه دوم دیده می شد . احساس کردیم سرعت رفته رفته کم می شود . به ایستگاه رسید .هم سفری سرد و دور ، بسیار مشتاق بود که هرچه زودتر پیاده شود . قبل از توقف کامل ، آماده رفتن شد و پشت درب منتظر ایستاد . دربها باز شد . اولین نفری بود که با اشتیاق اتوبوس را وداع گفت مثل اینکه چیزی خوب را دنبال می کرد و یا در پی اش بود .
پشت سر او عده دیگری از هم سفران پیاده شدند و عده ای هم دوباره به جمع وارد شدند . امیدوار بودم اینها کسانی باشند که تغییر بیاورند و به آتش بکشند وجود عظیم یخ ما را....
هر یک سر جای خود نشستند و حتی نیم نگاهی هم به اطراف نیانداختند . فکر می کنم آنها آنقدر سرد سوار شده بودند که دیگر سردی ما و جمعمان را حس نکردند و من همچنان امیدوار در پی یافتن یاری هم درد ، بودم . در جای خود تکانی خوردم تا خونم از حرکت نایستد .
ایستگاههای بعدی یکی پس از دیگری سپری شد . در هر ایستگاه عده ای سوار و تعدادی هم پیاده می شدند و من و فرد کنار دستی همچنان در جای خود نشسته بودیم . به ایستگاهی رسیدیم که نام آنرا نمی دانم . که زمان رسیدن آنرا نمی دانم . که مکان آنرا درک نکردم ولی چیزی بود که توجه مرا جلب کرد .
دو نفر وارد جمع شدند . یکی پیر و دیگری جوانی تازه .
پیر تازه وارد ، یک صندلی خالی در جلوی اتوبوس پیدا کرد و سریع نشست و جوان با گامهایی آرام و بی تعادل به انتهای اتوبوس رفت . به یادم آمد کودکانی که پیر به دنیا می آیند و مجبور ، در جلوی جلو بَرنده ی زندگی سوار می شوند چون پیری اساساً زمان نماندن است . به یاد آوردم چین و چروکهای روح پیرم را در هنگام تولد....
جوان مشتاق که شاید تنها کارش پُر کردن صندلی اتوبوس بود به انتها رفت که هرچه دیرتر به مقصد برسد . اتوبوس رفت و رفت و رفت . دوباره نگاهی به اتوبوس انداختم تا همسفرانم را ببینم . دیگر چهره ای به نظرم آشنا نیامد و من همچنان در کنارِ کناریِ خود نشسته بودم .
در هر ایستگاه عده ای سوار و عده ای پیاده می شدند . در مسیر ، ناگهان صدایی شنیدم . صدا شبیه مشاجره دو نفر که هر کدام از جانب حق بودند ، می بود . پیر زنی تقاضا داشت همین جا و همین الآن پیاده شود و راننده می گفت من شماها را فقط در ایستگاه تحویل می دهم . دربهای این اتوبوس مرتب باز و بسته می شدند . عده ای از درب پشتی سوار می شدند . آنها سیاه پوشانی بودند که وجودشان به سفیدی یخ جمعمان بود .نمی دانم چرا خود را در پارچه های سیاه پوشانده بودند و در گوشه ای محافظت شده می نشستند !!!
آنها را غریب دیدم ولی نگاههای خشم آلود هم سفران می گفت که ورود ممنوع !!!!!!!!!!!
من منتظر فرصتی مناسب ماندم تا به محدوده محصور این سیاه پوشان سفید باطن ( احتمالاً ) بروم . شاید در بین آنها وجودی مشعل دار و جسور را ببینم تا به همراهی بخوانمش برای مأموریت عظیم محرک .... تا بگویم که ما ساکنین یخستان زندگی به شعله مشعل ات نیاز داریم ولی هیچ وقت فرصت نشد آنها را بشناسم و نتوانستم هیچ وقت به آنها نزدیک شوم . خود آنها یعنی مسافرانی که مثلاً در منطقه آزاد بودند ، نگاهی مشتاق به حریم سیاه پوشان داشتند و من نفهمیدم آنها دنبال چه و یا که بودند ! و انگار خودشان هم نمی دانستند که آنها ..................به آن ...........................سمت دارند . چشمان سیاه پوشان می گفت که انگار از ما می ترسند . هیچ کدامشان به ما خیره نبود و این سمت چیزی را دنبال نمی کردند . نمی دانم چه کسی به انها تلقین کرده که باید از ما بترسند که باید از ما دور باشند که باید ......اتوبوس می رفت . من غبار آلود و خسته همچنان در کنارِ کنار دستی ام نشسته بودم . تمامی آنهایی که پیاده شدند ، پولی را به راننده می دادند . در نظرم آمد که کودک متولد و نوزاد ، که واردِ این مسیر بَرِ زندگی شده است در آخر کار باید بهایی را به هنگام پیاده شدن بپردازد و آن هم شاید نفسش باشد .
اتوبوس به ایستگاههای آخر رسیده بود . چند ایستگاهی بیشتر تا مقصد باقی نمانده بود و من همچنان امیدوار بودم تا حتی برای یک ایستگاه یا حتی یک نفس هم که شده ، در اتوبوس غیر یخی باشم .
اتوبوس مسیر ما به ایستگاه آخر رسید . همه از جای خود برخاستند و پول به دست به طرف دری رفتند که زمانی مسافران از آن وارد می شدند و حال فقط و سراسر خروجی شده بود . در اینجا هیچ کسی اجازه سوار شدن نداشت حتی کسی که بار اولش بود . .......و من هم به ناچار پیاده شدم........
چون نیست مقام ما در این دَهر ، مُقیم
پی بی می و معشوق ، خطائیست عظیم
تا کِی ز قدیم و مُحدِث ، امیدم و بیم
چون من رفتم جهان چه مُحدِث چه قدیم
خیام
