تبلیغات
وبلاگ شخصی سعید تعالی

نوشته های من
منوی وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
درباره وبلاگ
پیوندها
پیوندهای روزانه
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
صفحات جانبی
  • تعداد کل صفحات ( 13 ) ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

    +     |  چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 03:08 ب.ظ 

    چرا ما مسلمونا خودمونو یعنی عقیده و مسلک مونو برتر از بقیه می دونیم . اگر ما خودمونو به حق میبینیم و بنا بر ادلّه نقلی مون ، کمال را فقط در خودمون می بینیم و بقیه ی عقاید و طریقه ها ، سایر ادیان و هر کس و چیز دیگه را کمتر و ناقص تر از خودمون می بینیم ، اونها هم همین حس رو برای خودشون دارن .
    ما به دلایل نقلی بسنده می کنیم ( البته تا اینجا که من فهمیدم ) و جالبه که اونها اصلاً حرف ما رو قبول ندارن و ما فکر می کنیم چون هنوز به اون شعور نرسیدن اینطورین و یا در پاره ای موارد فکر می کنیم چون قصد و غرضی دارن اینجورین . دلایل نقلی ما رو اونها به حق نمی بینن و اینکه در قرآن آمده که هر کی تونست 10 آیه یا 10 سوره عین قرآن رو بیاره ، جالبه که نه تنها قرآن بلکه شاهنامه و گلستان و مثنوی و اشعار خیام و پاره ای دیگر را هم نمی تونن بیارن . تکلیف اونها چیه ؟ ما به دلایل نقلی مون اکتفا می کنیم و قبولش داریم و حرفی و ادعایی داریم و اونها هم برای خودشون دلیل و منطقی دارن و قبولش دارن . حالا سوال من اینه که این وسط کی راست می گه ؟
    ما به حقیم یا اونها یا همه . اگه همه به حق هستند ، پس چرا یکی بالاتره و یکی پائین تر و ما به چه حقی بالاتر از همه شون قرار گرفتیم ؟

    +     |  چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 12:28 ق.ظ 

    به اطلاع خوانندگان پست قبلی می رساند که این سایت مجدداً باز شد .

    مثل اینکه فقط می خواستن ما لینکهامونو برداریم . اگر قرار بود باز بشه چرا اصلاً بسته شد ؟

    خواهشاً هر کسی درباره علت بسته شدن موقتی سایت خبر و اطلاعی داره ، من رو هم در جریان بزاره . ممنون میشم .

    +     |  چهارشنبه 12 اسفند 1388 ساعت 04:58 ب.ظ 

    امروز متوجه شدم که سایت کم نظیر 4shared.com  که یکی از محبوب ترین و مشهورترین ها بین کاربران هست رو بسته اند .  من هم یکی از وبلاگ نویسهایی بودم که علاقه زیادی به این سرویس داشتم ( دارم ) و برای لینکهای دانلودی وبلاگم ازش استفاده می کردم . متأسفانه اون هم بسته شد و دلیلش رو هم نمی دونم و هنوز هم نفهمیدم . امیدوارم که این اصلاحات ، تاثیر هر چه زودتری در رشد و شکوفایی فرهنگ و بالاتر رفتن سطح علمی کاربران اینترنتی داخل داشته باشه . مجبور شدم که تمامی پست هایی که مربوط به بخش های دانلود کتاب و موسیقی و نرم افزار وبلاگم بود رو پاک کنم چون اینقدر شوکه شده بودم که حوصله رفتن به سراغ آپلودسنترهای مجهز و کارای ایرانی رو نداشتم . خیلی خوبه که اینجور چیزها از دسترس کاربران داخلی اینترنت خارج میشه چون ما که نمی فهمیم یه دفعه استفاده می کنیم و این برامون بده . در کل ببخشید که پستها رو حذف کردم .البته این کار تاثیر زیادی به من نداشت چون موضوع وبلاگ من دانلود نیست ولی بیچاره کسانی که سایت یا وبلاگشون ، وابسته به این سایت هستش الآن تمامی لینکهاشون از کار افتاده . مصیبت وارده رو بهشون تسلیت میگم . امیدوارم با یه همت بلند ایرانی ، یه جهش خوبی داشته باشیم تا از اینها بی نیاز شیم .

    +     |  دوشنبه 10 اسفند 1388 ساعت 06:28 ب.ظ 

    من این شعر رو خیلی دوست دارم. دلیل خاصی هم نداره .
    لطفاً یا نخونیدش یا اگر می خونید حق مطلب رو ادا کنید و کامل بخونید .
    این اولین شعریه که از وحشی خوندم .


    +     |  دوشنبه 3 اسفند 1388 ساعت 12:49 ق.ظ 


    بی وفایی مردمان دانی که چیست ؟
    چه حسی باید داشت ؟ زمانی که یک شوک بهت دست می دهد ؟

    و خداوند " من " را آفرید .ماندن در جسم درد دارد . 
    مطابق نظر دکارت ، من وجودی هستم غیر از تن ... روان.
    و جسم هم حقیقتی است مادی که انکار ارتباطش را با تن نمی توان داد . روان هیچ ارتباطی با هوسهای حیوانی تن ندارد و به نظر من عکس آن هم صادق است . 
    گاهی اوقات دردی در روح و روانت داری در حالی که جسمت سالم و بی عیب است و گاهی هم آنقدر این پریشان خاطری ها زیاد می شود که جسم ات به فاسد شدن می رود ..بگذریم...
    ماندن در جسم درد دارد ولی ما از بدو تولد آنقدر گریه سر می دهیم تا به این درد عادت می کنیم و فراموش می کنیم که دردی از جسم به ما وارد می شود . آیا الآن که این را می خوانی دردی را حس می کنی که هیچ منشاء خارجی نداشته باشد ؟  نـــه !!!  ولی اگر حس کنی چه ؟ دارو می خوری ؟ مُسکن ؟ چه عاملی را می خواهی از بین ببری ؟ آن درد که منشاء خارجی ندارد که به مبارزه با آن بلند می شوی!!!!!
    ماندن در جسم درد دارد . باید جسم را از خود دور کنی !!! چگونه ؟ خودکشی ؟  نــــه !!!! منتظر بمان . خواهی رفت . جدا خواهی شد . ولی چه بد خواهد شد که در این میان ، کس یا کسانی که اطرافت هستند و یا می آیند و یا می روند ناشی باشند و نامرد . که به دردت بیافزایند و آن فراموشی ِ دردِ جسم را به یادت آورند و حتی با پنجه های خویش سینه ات را بشکافند و خون افشانی ات را به نظاره بنشینند و طبق روابط انسانی غصه بخورند و گردن نگیرند و توجیه آورند . قبض ِ آن دنیا را جلوی چشمانت بیاورند که ببین...من صادر کننده اش نبوده ام....و تو هیچ نمی گویی. حتی در آن لحظات شیرین ، هیچ دردی هم نداری و فقط نگاه می کنی..فقط نگاه می کنی..و می خواهی که بگویی اما هیچ نداری . همه چیز را می دانی ولی فقط هیچ را به زبان می آوری. گاهی در آن لحظات که بر زمین افتاده ای و خون دورت را گرفته است ، خود را مشغول شمردن سنگهای قرمز می کنی . در چشمانت اشکی برای جمع شدن نداری . نفسهایت بی بو می شود . هوا سرد است . درونت می خواهد به هق هق بیفتد ولی نیمه جانی...حداقل فکر می کنی که اینطور هستی.!!!آنقدر خسته و دلگیری که حوصله و توان هق هق را نداری. به خدا نگاه می کنی..او که فکر می کردی همیشه در کنارت ایستاده و به حرفهایت گوش می کند و تمام لحظات ، حتی لحظات غم ، تو را می نگرد ..او را نمی بینی....کجاست ؟؟؟  چشمان متعجبت را می گردانی . پیدایش نمی کنی . خونها را از روی چشمانت پاک می کنی تا بهتر ببینی....نیست . پس کجاست ؟  زیر لب و به دور از گوشهای نامردان ، و به آرامی شبهای تنهایی ، صدایش می کنی . پاسخی نمی شنوی. نگاهت را به سمت نامردان می بری ، شاید جایی آنجا ایستاده باشد ...نیست . دوباره صدایش می کنی!!!! نـــه !!!!    آخ که در آن لحظات غریبی و آخر ، در آن نهایت تنهایی و نیاز ، وجود او چقدر مایه آرامش و استقامت خواهد بود !!!!
     " مثل سابق بهت نیاز دارم. حتی خیلی بیشتر. خیلی خیلی بیشتر. " می خواهی فقط بر غریبی ات نگاه کند ولی او رفته !؟ و تو آن غم را هم دیگر حس نمی کنی و دوباره نگاهت را به سمت نامردان می کِشی . آنها هنوز در حال توضیح دادن و داد و فریاد هستند ولی تو با کمال ناامیدی ( ناامیدی) ( ناامیدی) آرامی . صدایشان را نمی شنوی . دستهایت دیگر بر روی سنگها حرکت نمی کند . نفس نمی کشی . گویی به آن نیاز نداری. همه چیز آرام می شود. 

    تو در شوک هستی.. !!!

    +     |  یکشنبه 2 اسفند 1388 ساعت 05:05 ب.ظ 


    ....کارد را برای پاره کردن روح بی ارزش خود به کار برید.....قطعه قطعه سازید تمامی وجود ساخت یافته تان را.....قتل نفس کنید نفس ِ جهالتتان را....
    ......
    ......
    ......با همین دستهای خودم که هنوز صدای مرگش در گوشم طنین انداخته است و با یادش تمام وجودم از شوق به لرزه می افتد و لذتی عمیق و شهوانی را از چرکهای زخمهای روحم می چشم و خون می خورم و هر روز......و دنیا را......و هر که توانم می کشم ، زنده زنده می کشم. نمی دانم مگر مرده را هم می کشند که این لفظ را به کار بردم  ؟؟؟؟؟؟؟؟
    از درد زیاد دندانهایم را روی هم می فشارم و رگ گردنم بیرون می زند و روی چو مه ام گل می اندازد که هیچ کس را جرأت نگاه کردن به آن نیست چون توان تحمل خارهایش را در چشمان کثیفشان ندارند ولی با این همه درد لذت می برم . هر چه بیشتر خون می خورم............ ............. و مطمئن تر از تاریکی و پلیدی آن می نویسم.
    می نویسم با چشمی پُر ز خون
    با قلمی بی جوهر و گمراه و دون
    کز مردم پست نداریم انتظار
    ولی از خویش های متحرک داشتیم ، نداریم و امیدوارم نخواهیم هم داشت .
    ....
    ...
    من از کسانی که دروغ می گویند بیزارم .
    من از شما(ل) بیزارم . از هوای گرم و سوزانش .
    ....
    ....
    من از آن که نتوانست مرا بکُشد و فقط زخمی ام کرد بیزارم.
    او ناشی نبود . من ناشی بودم که نمردم .
    ......
    ......
    به قول شریعتی : انسان محصور در چهار زندان است. تاریخ ، اجتماع ، خویشتن ، طبیعت .
    ..........
    .....
    ......
    درود بر روح هیتلر و رضا خان کبیر خَر.
    ....
    .......
    ...



    آخرش دیدی چی شد ؟


    +     |  شنبه 24 بهمن 1388 ساعت 07:58 ب.ظ 




    << Happy Valentine's Day >>

    February 14th

    +     |  شنبه 24 بهمن 1388 ساعت 05:33 ب.ظ 


    من از نهایت شب حرف می زنم
    من از نهایت تاریکی
    و از نهایت شب حرف می زنم

    اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور           
    و یک دریچه که از آن 
    به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم                 


    فروغ فرخزاد       

    +     |  سه شنبه 20 بهمن 1388 ساعت 12:05 ق.ظ 


    ...... کسی را به رفتن و غیب شدن توصیه نکنید . اگر می خواهید ، خود بروید فقط مواظب قدمهایتان باشید . مبادا پای خود را روی دلی بگذارید.
    ..... ولی تا می توانید دروغ بگوئید . دیگری را بی ارزش ببینید . به همه ریشخند و نیشخند بزنید ولی بهشان نگوئید که این کاری بس پسندیده است .
    به زیارت درختان و سبزی بروید ولی آنها را نخورید . در کنار یار خویش باشید و خود را در دریا ببینید . هر که پرسید ، تری (خیسی) وجودتان را به شاهد بگیرید .
    .........ناله ها را نشنوید ولی اگر به گوشتان خورد سرکوبشان نکنید . رفع سوء کنید .....
    .....
    دیگران کور نیستند می بینند ولی آنها را کور و احمق ببینید تا اعتراضی نشنوید .
    ....
    ....
    ........حتی می توانید  آنها را راهی دیار " گُم " کنید .
    چه بسیار وجوهایی که در آنجا له شد .
    چه بسیار دلهایی که آنجا خون شد .
    چه عجیب سرزمینی است این تبعیدگاه دلسرد و چه ماندگار صدایی است این ندای بی رحم راهسپاری...
    ......عده ای از حماقت می پندارند که آن آبادی یک اتوبان چهار بانده است ، نمی دانند که آنجا بن بست زمان است که هیچ خار و علفی هم آنجا نمی روید . آنجا بُعدی ماورای این ابعاد محسوس است . نور در آنجا هیچ جایی ندارد .
    ....
    در میان همگان ، پرده ی ناپیدایی است . با این همه تفاسیر ، یک خوبی ِ خوبی دارد . اداره پست قوی یی دارد. می توان به هر جای عدم که مایل باشی ، به هر نا آشنایی از سرزمین بیگانگان نامه بفرستی و پیغامهایت را با یک قطره امید می خرند. آخر می دانید ، آنجا هیچ خبری از پول و مبادله کالا با کالا نیست . تمامی دارایی ات همان قطراتی است که به عنوان مزد دریافت می کنی . البته این قطرات را کسی نمی پردازد چون ماهیتاً آنجا تنهایی . میان همگان پرده ناپیدایی کشیده اند .
    ......
    ......
    ............... این قطرات همان هایی است که موقع نوشتن از چشمانت می چکد ........



    دوستان عزیز خواننده :

    این تکه متن با بقیه پاره ها متفاوته  چون این تنها متنی که نسخه اصلی اون در دست کسی و این تکه اشاره ای به اونه برای سوالی که در ذهنش نسبت به این متن اومده .
    امیدوارم دستش اومده باشه که چه جوری باید این پازل ( تکه های متن ) را کنار هم بچینه .
    دزدی اصلاً کار خوبی نیست. متن سنگین و حجیمی را دزدیده . امیدوارم همین اشاره براش کافی باشه و بیشتر از این منو یاد کار کثیف دزدی اش نندازه .

    +     |  شنبه 17 بهمن 1388 ساعت 01:45 ب.ظ 


    روزی از روزهای اجباری که روز نبود و هوا سرد نبود و سفید بود ، هم خودش و هم خود(اش)  ، دست پُر آمد .
    گویی سر راه از میدان جنگ رد شده بود و همچو کرکس مرده خوار ، کلی شمشیر و نیزه و کمان  به غنیمت آورده بود .
    رفتارش جنگ نبود ولی دست پُر بود ....
    ....
    ....
    مرا به گوشه ای کشید . من آرام بودم ....
    به نیزه اش صلیب ام کرد ، با شمشیرش زخمهایم را باز کرد و من همچنان آرام بودم و آرام آرام با تیرهای کمانش مرا به غصه هایم دوخت ....
    ....
    من خنده سر می دادم و از گوشه لبهایم و از پسِ خنده هایم تاریکی و نخوت می ریخت .
    او نمی دانست که مُرده خونی برای ریختن ندارد .
    ...
    دیرش شده بود. رفت ...
    ....
    یکی مرا از بالای صلیب نجات بدهد....
  • آخرین عناوین

  • ....

    وبلاگ هیدال یا همان Innocent سابق در مرداد ماه 1388 با آدرس اینترنتی http://Innocent.mihanblog.com
    ایجاد شد که به لطف خدا تا این زمان مستمراً فعال بوده است.
    در این بین فراز و فرودهایی را طی کرد که بعضاً با فشارها و کم لطفی های بعضی از دوستان نیز همراه می شد.
    از آنجایی که تمامی مطالب وبلاگ دستنویس و اختصاصی می باشد، تصمیم گرفتم که از آذر 1392 تمامی تصاویر پست ها را نیز اختصاصی کرده و ماحصل دوربین آماتوری را برای مطالب وبلاگ استفاده کنم.
    وقتی به سن چهار سالگی رسید تصمیم گرفتم که برای آن نام و شناسنامه دیگری با عنوان "هیدال" که معنای آن برای همه نقطه ابهام است در نظر بگیرم.
    اکنون با آدرس جدید http://www.heedal.ir
    و نام "هیدال" دوستش داریم.
    در انتها از همراهی و همدلی دوستانی که در این مدت صمیمانه همراه من و وبلاگ بودند تشکر می کنم.
    سپاس از مهرتان

    گاه شمار وبلاگ :
    ........................
    پنجم مرداد 1388 : آغاز به کار وبلاگ
    پنجم مرداد 1390 : ترک وبلاگ نویسی (ترجیحی)
    سوم مهر 1391: شروع وبلاگ نویسی مجدد
    دهم تیر ماه 1392 : ثبت وبلاگ در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزرارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
    14 تیر ماه 1392 : اتصال دامنه جدید و اختصاصی به وبلاگ
    سوم مرداد 1392 : ثبت دامنه جدید وبلاگ در ستاد ساماندهی
    بیست و هفتم مرداد 1392 : عضویت در باشگاه نویسندگان میهن بلاگ
    سوم آذر 1392 : تغییر سبک پست ها با درج تصاویر اختصاصی
    دوم فروردین 1393 : اولین تغییر رسمی قالب وبلاگ

  • موضوعات

  • نویسندگان

    سعید تعالی
    تعداد پست ها: 121
  • نظرسنجی

  • صفحات جانبی